جوانی که زیر سایه برادر درس‌خوانش تحقیر می شد!

جوانی که زیر سایه برادر درس‌خوانش تحقیر می شد!
امیرحسین جلیلی
 
«آقای مهندس من خیلی خنگم!» اولین جمله فرد مراجعه‌کننده‌ام این بود! و وقتی با تعجب دلیل این حرفش را پرسیدم، گفت: «برای اینکه نمی‌توانم مثل برادرم توی درس موفق باشم!»
ادامه داد: «حواسم وقت درس خواندن پرت می‌شود، خیلی رویاپردازم، هیچ‌وقت نتوانستم کاری را تا آخر انجام بدهم. نمره‌هایم هیچ‌وقت از متوسط بالاتر نرفته و معلم‌ها معمولا متوجه راه‌حل‌هایم نمی‌شوند. برادرم همیشه منظم، حرف گوش‌کن و شاگرد اول کلاس است و پدر و مادرم همیشه در فامیل پز برادرم را می‌دهند. ولی من هیچ‌چیز ممتازی ندارم و مایه خجالت خانواده هستم...»
نگذاشتم به جملات بعدی کشیده شود. گفتم: «خب، چیزی که مسلم است این است که شما نمی‌توانید کارمند باشید، ولی با روحیاتی که در شما وجود دارد، باید ببینیم استعداد شما در کارآفرینی شکوفا می شود یا سرمایه گذاری؟»
با تعجب به من نگاه کرد و گفت: «یعنی من خنگ نیستم؟»
گفتم: «نه! بیشتر از اینکه به این کلمه فکر کنی باید چاره‌ای برای سردرگمی‌ات پیدا کنیم. شرط موفقیتت ایجاد وحدت بین قسمت‌های پراکنده ذهنت است. این راز موفقیت تو خواهد بود.»
گفت: «ولی همه به من می‌گویند تو انسان بی‌استعدادی هستی. معلم‌ها، ناظم‌، حتی پدر و مادرم!»
گفتم: «مردم حق دارند آن‌گونه که دوست دارند فکر کنند ولی بعید می‌دانم همه این آدم‌هایی که نام بُردی متخصص استعداد یابی باشند. چون کسی که تخصص در این زمینه دارد هیچ وقت کسی را به صراحت بی‌استعداد و خنگ خطاب نمی‌کند. هر کسی در درونش استعدادی دارد که می توان آن را پرورش داد و در مسیر درست هدایت کرد. خدا را چه دیدی؟ شاید یک روز برادرت  بهترین کارمندت باشد!»
جمله آخرم قدری تکانش داد و با ناباوری توام با تردید گفت: «به من گفته بودند مشاوره‌های شما عجیب است  ولی این جمله دیگر واقعا خنده دار بود!»
با لبخند گفتم: «دو سال دیگر با هم درباره‌اش صحبت می‌کنیم.»
یک فرآیند طولانی روانکاوی، تحلیل شخصیت، کشف استعداد، کشف رهبر درون و طراحی سفر قهرمانی را با این جوان پیش گرفتیم. ذهن پراکنده اما بسیار خلاق و رویا پردازی داشت. اگر اعتماد به نفس پیدا می‌کرد قدرت رهبری خوبی داشت و از همه مهم‌تر، ایمان خالص قلبی به اراده‌ی خداوند داشت.
فرآیند آموزش ما حدود سه ماه طول کشید و بسیار هم سخت بود چون باید الماس درون این مرد را تراش می‌دادم و آثار سوء تلقین‌های خانواده و مدرسه را از ذهنش پاک می‌کردم.
وقتی آموزش من تمام شد، یک جوان مسلط، هدفمند و جسور شده بود که تمام فکرش متمرکز برنامه توسعه‌اش بود. برنامه‌ای بسیار بلند پروازانه که احتمالا هیچ‌کس در  آن شرایط تا به آن روز در کشور به آن نرسیده بود.
کارش را که آغاز کرد دیگر کمتر خبری ازش داشتم. فقط دورادور حالش را می‌پرسیدم. نمی‌خواستم برای حرکت همچنان به من وابسته باشد. مطمئن بودم که به وقتش خودش برایم توضیح می‌دهد که به کجا رسیده است.
دو سال بعد یک روز ناغافل به من زنگ زد و اصرار کرد که باید سریع من را ببیند. فردای آن روز جلسه گذاشتیم و قرار شد بیاید و نتایج تلاشش را برایم تعریف کند. نتیجه حتی برای خود من هم غیر قابل باور بود.
در سن 22 سالگی مدیرعامل یکی از موفق‌ترین آژانس‌های مسافرتی شهر شده بود، با چندین پرسنل و قرار دادهای بزرگ، ایده‌های نو و شور روزافزون.
وقتی جعبه شکلات -که هدیه مورد علاقه من است- را روی میز می‌گذاشت، با لبخند گفت:
«راستی برادرم فوق لیسانسش را گرفته و الان پیش من کار می‌کند!»
درس مهم
هیچ‌وقت خودتان را با دیگران مقایسه نکنید!
در وجود هر کدام از ما، یک گوهر یگانه به ودیعه نهاده شده است. مفهوم زندگی، کشف و تراش این گوهر است. دنبال گوهر خود بگردید!
 
http://Www.gobusiness.ir