تنبلیسم

بلای خانمان‌سوز زمان ما

آرش افسری

این هم شده بلای خانمان سوز این دوره و زمانه ما، ترس از ریسک کردن و تنبلیسم؛ از آن دوستان عزیز راننده در اسنپ (که قبلاً در موردشان صحبت کردیم) گرفته تا کارمندان میان رده ارگان‌ها و سازمان‌ها و شرکت‌های دولتی و خصوصی. ملت کلاً دنبال کار راحتی هستند که بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند (این هم شده قرتی بازی امروزی‌ها) و در ضمن درآمد بالایی هم داشته باشند. اصلاً شرط می‌بندم همین سه فاکتور اساسی پشت خلق ایده بازاریابی شبکه‌ای بوده؛ چند وقت کار کن، بعد یک عمر بشین و پول در بیاور. گویا ما ایرانی‌ها اساساً زیاد ریسک‌پذیر هم نیستیم. خوب قربان ترکیب صورت نه چندان شبیه ماهت بشوم، اگر می‌خواهی پیشرفت کنی باید تغییر ایجاد کنی. بالاخره هر چیزی یک بهایی دارد. یا دنبال لقمه چرب و نرم و راحتیم، یا ورژن بهتر این است که می‌خواهیم در همین وضعیتی که هستیم باشیم ولی درآمد بالاتری داشته باشیم. الکی هم همه چیز را گردن ترس می‌اندازیم. ترس برادر تنبلیسم است. اصلاً ترس خود تنبلیسم است؛ یا شاید هم تنبلیسم همان ترس است! بیایید کمی شجاع باشیم؛ کمی جسارت داشته باشیم. ماشالله توی خیابان بعد از تصادف که کلی آدم جسور می‌بینم.

کافی است دو خودرو با هم برخورد کنند؛ دیگر نمی‌توان فهمید که مقصر کیست! هر دو طرف با جسارت خاصی مثل سگ و گربه به جان هم می‌افتند و حالا نزن کی بزن. پس چرا این جسارت را در گفتن حقیقت نداریم؟ چرا از سر تنبلیسم خودمان را پشت نقاب "من کارمند وظیفه شناسی هستم" پنهان می‌کنیم و حاضر نیستیم دنبال کار جدید با حقوق بهتر و جای بهتر بگردیم؟ طرف هر روز غر می‌زند که من دارم زیاد کار می‌کنم، هیچ کس هم قدر مرا نمی‌داند. مجبوری؟! خوب اگر مجبوری که مجبوری؛ غر زدن ندارد؛ اگر هم که مجبور نیستی پس چه مرگت است که اینجا مانده‌ای؟ اینجا ریشه تنبلیسم را می‌توان یافت. به جای کنار آمدن با شرایط غر می‌زند چون راحت‌تر است؛ یا اینکه به جای جستجوی کار و پیدا کردن شغلی بهتر، که احتمالاً روندی سخت دارد، ترجیح می‌دهد سر همان کار بماند و هر روز مخ همکارانش را بخورد. نکن برادر من؛ نکن خواهرم، می‌خواهی با خودت این کار را بکنی بکن، ولی تو را به خدا مخ من یکی را نخور!